۱۳۸٩/٦/۱۸

 

 

وای وای چه گرد و خاک و تار عنکبوتی بسته اینجا!!!

پسرک که داره کم کم ١٨ ماهه می شه حدود یک هفته ای هست که مهد رو شروع کرده. مامان دیگه از پس نگهداری این شیطونک برنمیومد و شانس آوردیم که مهدکودکی که میخواستیم و تا سه سال دیگه لیست انتظارش پر شده بالاخره (با بدبختی) بهمون جا داد. روزهای اول انقدر ذوق داشت که حتی حاضر نبود با ما بیاد خونه... ولی امروز صبح از باباجونش کنده نمیشد و با اکراه رفت دست خانوم معلم رو گرفت و بای بای کرد.

تابستون اینجا هم دیگه به سر رسید و روزهای سرد و بادی و خیس و تاریک پاییز طولانی اینجا کم کم از راه می رسند. من که هنوز آمادگی این سرما رو ندارم...

شماها چطورین و چه می کنین؟

از خواننده های قدیمی هنوز کسی اینورا میاد؟ گوگل ریدری ها چطور؟

سوسک سياه, ٤:٠٩ ‎ق.ظ
 

۱۳۸٩/٢/۳

حال و احوال!

 

بعد از عمری گفتم یک خبری از خودمون بدم اینجا... شکر روزگار همه خوبیم و نسبتا سلامت...

الان یک ماهی هست که برگشتم سر کار و همون روز اول یک پروژه نکره به تورمون انداختند که باعث شده روزی خدا ساعت کار کنیم یک نفس و ناهارمون رو هم پشت میز نجویده ببلعیم... آدمی که قراره مثل دست راستم باشه هم یک آمریکایی تگزاسی الاصل با سابقه و مجرب هست که قبلا نظامی بوده و مستقر در دالاسه... نمی‌دونم اگه یک روزی بفهمه من مال کجای دنیا هستم هنوزم حاضر خواهد بود که دست راست من باشه یا نه!!

ورزش مرزش هم که دیگه شده جزو مستحبات با این سرشلوغی (آخه من قبلا سر کار ساعت ناهارم رو ورزش می‌کردم!) البته توی این اوضاع و احوال همین که کاری هست و صورتحساب‌ و اقساط مختلف رو ماهیانه پرداخت می‌کنه از سرمون هم زیادیه.

پسرک هم الان دیگه ١٣ ماهشه و راه افتاده... ولی هنوز مثل مست ها را می‌ره (قربونش برم!)

همین دیگه... شماها چطورین؟

سوسک سياه, ۱٠:٤٤ ‎ب.ظ
 

۱۳۸۸/۱٢/٩

 

 

می دونی؟ خوبه که نیستی خونه! با اینکه عاشقتم... این سکوت بی تو بودن توی خونه رو دوست دارم. آرامش می‌ده بهم... همین که این تلویزیون بالاخره فرصتی پیدا می‌کنه که خاموش باشه... پسرمون بلاخره تن به خوابیدن داده... این سکوت رو دوست دارم. این تنهایی رو هم.

میدونم که المپیک توی شهر ما اتفاقیه که در طول عمر ما یک بار بیشتر رخ نمیده... میدونم که امروز مهمترین بازی هاکی روی یخه... کانادا و آمریکا بر سر مدال طلا دارند بازی می‌کنند... میدونم که هر کی که اهل حال و تفریح باشه الان توی مرکز شهر داره لای جمعیت یه جایی بازی رو تماشا می کنه... و بعدشم احتمالا همه شهر توی هر بر و بومی شروع می کنن به شادی و رقص و منم که خوره با مردم توی کوچه و خیابون پرسه زدن... ولی من این تلویزیون رو خاموش دوست دارم. این خونه رو توی سکوت... 

یادم باشه... تو هم یادت باشه...

سوسک سياه, ۱۱:٥٧ ‎ب.ظ
 

۱۳۸۸/٩/۱

فیلان؟؟؟؟؟

 

آقا جان!!

این کلمه "فیلان" که تازگی ها توی وبلاگستان مد شده یعنی چی؟ اصلا چطوری خونده می‌شه؟ Feelaan

یا که Fay-laan؟ یکی تو رو خدا بیاد این رو برای ما حالی کنه!!

سوسک سياه, ۳:٠۱ ‎ق.ظ
 

۱۳۸۸/٧/۳٠

 

 

موندم این ملت فعال خبری در وبلاگستان و در فیس بوک چرا هیچ کلامی از انفجار بمب در بلوچستان نمی‌نویسند... چون کشته‌شدگان در جستجوی دموکراسی نبودند؟

سوسک سياه, ٢:۱٢ ‎ق.ظ
 

۱۳۸۸/٥/٥

کرکره ها پایین

 

فعلا فرصتی (و مطلبی) برای نوشتن نیست... تا بعد چه شود...

سوسک سياه, ٩:۳٤ ‎ق.ظ
 

۱۳۸۸/٤/۱٦

 

 

یک هفته‌ای نبودیم و با جوجه و تیسی رفته بودیم تورونتو. جوجوی سه ماهه این مسافرت رو خوب دوام آورد و حسابی مامان باباش رو خجالت داد. وقتی آدم از ونکوور می‌ره تورونتو واقعا احساس صمد آقا به شهر می‌رود! بهش دست می‌ده... خصوصا اگه یک نفر با موبایلش که توی جیب مایوشه بپره توی استخر و موبایل و جی پی اس آنتنش هم به رحمت ایزدی بپیونده و بدون جی پی اس این بزرگراه‌های تورونتو رو گز کنه!!

سوسک سياه, ٧:٠٠ ‎ق.ظ
 

۱۳۸۸/۳/۱٧

 

 

پریشب سی و ششمین تولدم رو با این فسقل و باباش جشن گرفتیم... خودمون سه نفری... انگار همین دیروز بود که توی این بلاگ سی ساله شده بودم...

سوسک سياه, ۱۱:٠٧ ‎ق.ظ
 

۱۳۸۸/۳/۱۳

 

 

من هستم ولی دارم مثل اون سگه "شبد" دنبال خودم و دمبم می‌دوم!

هوای این ولایت این ماه حسابی حال داده و گرم و تابستونی شده (برخلاف دو سال گذشته) و من هم هر روز این جوجه رو بر‌می‌دارم و می‌رم پیاده‌روی و صفا. جوجه هم مثل مامانش و مادربزرگ مادرش حسابی دَدَری هست و معمولا توی هوای آزاد آرومه. دو روز در هفته هم کلاس ورزش با کالسکه (مخصوص مادران تازه بچه‌دار شده) ثبت‌نام کردم که دیروز اولی‌اش رو رفتم و این جوجه هم کمی بی‌تابی کرد و شیر خواست وسط کلاس و پوشکش رو هم کثیف کرد در آن واحد و ... خلاصه سخت بود ولی دیگه به از هیچی بود... توی این وسط حسابی حواسم به سالم خوری و درست کردن غذاهای سالم هست و خرید خورد و خوراکی و کارهای‌ خونه رو هم می‌کنم و درس هم هِلِک و هِلِک می‌خونم!! ولی شب‌ها انقدر خسته‌ام که نا ندارم شامم رو بجوم و همینطور در حالت غذا خوردن چندبار خوابم می‌بره!! خلاصه ممکنه این جا دیر به دیر آپدیت بشه...

پ.ن. دوستانی که در کامنت‌های پست پیش سوال پرسیده بودید جواب‌ها رو همون‌جا براتون نوشتم.

سوسک سياه, ٩:۱۸ ‎ق.ظ
 

۱۳۸۸/٢/۳۱

 

 

مامی خانوم ما دیروز رفت و من موندم با تنهایی و این توله و یک عالمه کار و درس!‌ ناراحت

از معایب خونه جادار و داخل شهر داشتن سوای هزینه بالای نگهداری و قسطش اینه که قوم شوهر (که همگی ساکن حومه هستند) هر زمان که وقت دکتر و بیمارستان توی شهر دارن (معمولا سرزده و یا با حداکثر یک روز جلوتر اطلاع دادن) میان خونه‌ات چند شب هوار می‌شن... مثلا برای خودت برنامه‌ریزی کردی که با شوشوت تنها باشی و یا اینکه مهمون دعوت کردی یکهو می‌بینی چند نفر از قوم شوهر با چمدون از در وارد شدن... که چی؟ فردا توی شهر وقت دندانپزشک دارن و صبح زود سخته از خونه خودشون یک ساعت بکوبن بیان شهر توی ترافیک!!!‌

من خاله‌ام سالیان پیش با یکی از آقایون شهرهای مذهبی ایران وصلت کرده و همیشه قوم شوهر ماه به ماه میومدن تهران خونه‌اش هوار بود... منم خیلی از این داستان شاکی می‌شدم... آخرش خاله‌ام ناچار شد بفروشه زندگی رو بره همون شهر شوهرش که دیگه نشه مسافرخونه قوم شوهر در تهران!! منم به سرم زده از این شهر بکنیم بریم به خدا!!

سوسک سياه, ٩:٠٩ ‎ب.ظ
 











سوسک نامه


صفحهء اصلی
(Blogsky) !خونه قبلی
(Blogspot) !خونه آخرت
(Blogspot) !خونه فرنگی
بایگانی
مکاتبه با سوسکی


تعداد بازدیدکنندگان







زنان ايران

وبلاگستانیان




پيوند
pedramp.persianblog.ir

پرشين بلاگ
Persian Blog

سوسک نامه

.: صفحهء اصلی .:. بایگانی .:. مکاتبه با سوسکی :.

   
.: Desigen by Pedram :.