یک دهه به اندازه’ یک سده

اول مهر سال ١٣٧٧ - آخر شب - فرودگاه مهرآباد:

گیجم... مثل اینکه مواد مخدر مصرف کرده باشم... مامان، خاله‌ها، دایی‌ها همه توی فرودگاهند... همه چیز مثل یه خواب از جلوی چشمم رد می‌شه... کفشی ناراحت و تنگ که به اصرار مادر شوهر به پا کرده‌ام... با یک شلوار گشاد بدقواره که مادر شوهر دوخته و به اصرار او پوشیدم. یک بارونی که اقلا سه سایز برام بزرگه و توش دارم گم می‌شم و به اصرار مادر شوهر پوشیدم. یک روسری کرم بی حال و بی رنگ و رو که هی از سرم سر می‌خوره و به زور مادرشوهر سرم کردم چون تحمل یک ثانیه بیشتر در قیافه‌اش نگاه کردن رو ندارم... شوهره خوش‌حاله که دست اون‌هایی که دوستشون دارم و دوستم دارن دیگه حالا حالاها به من نخواهد رسید... شوهره در عین خوشحالی، عصبانیه چون برای ویزا متقاضی اصلی من هستم و در نتیجه در ویزای او شغلش رو خانه‌دار نوشته اند که باعث خشم مادرش شده. مادرش از من خواسته که این "اشتباه فجیع سفارت‌" رو به کسی نگویم چون باعث سرافکندگی و حقارت خودم خواهد شد!! ...فرودگاه قیامتیه... سال اول ریاست جمهوری خاتمیه ولی قوانین هنوز به سفت و سختیه زمان ریاست جمهوری رفسنجانیه... برای گرفتن کارت پرواز باید از قسمت ورودی خواهران رد بشم و تا فیها خالدونم رو می‌گردن و ازم می‌خوان که ماتیک بی‌حالم رو پاک کنم... پاکش می‌کنم... از قسمت خواهران رد می‌شم... شوهره با نیشخند موذیانه‌اش در اونطرف خط منتظرمه... اگه درست یادم باشه حتی چمدانها هم از قسمت اشعه ایکس باید عبور کنند. مامور ریشوی کنترل بار میخواد که یکی از چمدون‌ها باز بشه... یک سینی کوچک رو می‌گیره دستش و به همکارش می‌گه مشکلی نیست.  قسمت دیگر باز برای چمدانها باید بایستیم... ریختند بیرون تمام زندگی‌مان را که در چهار چمدان و دو کارتون بسته بندی شده بود (که آنهم فقط دو چمدان می‌بود اگر به خاطر ادا و اطوار‌های مادر شوهر برای اینکه عروسش باید حتما سرویس ١٢ نفرهء لوکس و سرویس خواب مهمان و میزبان و چه و چه با خودش به کانادا بیاورد که اگر خان داداش مادر شوهر خواست از اروپا به کانادا برای تعطیلات برود، پذیرایی عروس در شان خان داداش باشد!!) بعد از در آوردن تک تک اقلام موجود در چمدانها و کارتون ها خواستند که نود هزارتومن اضافه بار بدهیم... مامان رفت که اضافه بار را پرداخت کند...  زندگی‌مان دیگر در شش چمدان جا نمی‌شد به ناچار ما بقی چیزها را در یک کیسه زباله ریختیم و تا ونکوور گرفتیم دستمان!! یادم نیست که از مامان و خاله‌ها و دایی‌ها چطور خداحافظی کردم... تمام این صحنه‌ها از ذهنم پاک شده... یعنی انگار هیچوقت در ذهنم ضبط نشد از اول هم... چشم‌های اشک آلود مامان رو از پشت شیشهء فرودگاه اما خوب به یاد دارم... دیگه طاقت نیاوردم کسی رو نگاه کنم و سرم رو برگرداندم و راه افتادم... برای همیشه...

/ 8 نظر / 11 بازدید
کتبالو

برای همیشه...واقعا...برای همیشه...

آشپزباشی

عجیبه! با وجودی که برای من (ما) داستان بقدر کافی متفاوت بوده اما همین پاکشدگی حافظه وجود داره...از وقایع هفتههای قبل از "پریدن" و اینکه چطور جمع کردیم یک زندگی رو و چطور فروختیم و ...چیز قابل توجهی به یاد ندارم... حتی از بچه ها...که چگونه بودند و...یک تیکه از نوار پاک شده...

40تیکه

راستش من زیاد از ذهنم پاک نشده تو یه گوشه قرنطینه اش کردم حالا هم اگه به ضرب و زور خاطره تو نبود امکان نداشت از اون گوشه بزارم جم بخوره! برم برم دوباره قرنطینه اشم کنم با عرض پوزش بی صاحاب وقتی از گوشه اش در میاد زندگی آدم بهم میریزه برم بزارمش سرجاش تا بدبختم نکرده![چشمک]

بهناز

میدونی "نه" گفتن هنریه که آدم وقتی میاد اینجا اید می‌گیره.

رهگذر

کله پاچه ’ مادر شوهر همیشه بحث شیرین و جالبیه حتی اگه ده سال هم که گذشته باشه [چشمک]

مامان غزل

ولی من مال پنچ سال و خرده ایی پیش یادم میاد. همه ش داشتم سعی می کردم حواس مامانم رو به این و اون پرت کنم که گریه ش نگیره حتی به قیمت مسخره کردن مهماندارهای هواپیما و الکی خندیدن. خروجی رو هم توی اون روزهای بدو بدو ها یادم رفته بود بدم. دو دستی محکم کوبوندم توی سرم وقتی که نصفه شبی توی فرودگاه پاسپورتم رو چک کردن و گفتن کو خروجی ات؟.. هرچی ریال که توی جیب من و بابام و مامانم و داداشم بود روی هم گذاشتیم تا خروجی مون جور شد. تلخ ه. ولی ارزشش رو داشت. همه خوشی های الان ام رو مدیون م به اون لحظات تلخ.

پروین

>D:<

لارا

تو هم خوب به همه نگفتیا[نیشخند] نتیجه در ویزای او شغلش رو خانه‌دار نوشته اند که باعث خشم مادرش شده