این هفته که هفتهء‌ دوم کاری‌ام در منصب جدید بود، بدجوری به فکر استعفا دادن افتاده بودم... حساب کردم که اگه خونه‌امون رو بفروشیم و قسط و قرض‌ها رو بدیم، الان که بازار خونه در آمریکا کساده و قیمت‌ها در بیشتر جاها افت کرده و همچنین به‌دلیل برابری تقریبی دلار کانادا و آمریکا،‌ با پول باقی‌مانده‌اش ‌می‌شه یک آپارتمان سه خوابه نو و مبله و یک آپارتمان یک خوابه نه چندان نو در «کٌنا» (جایی در هاوایی که دکتر کایروپرکتورم سالی دوبار برای تعطیلات می‌ره) بدون قسط (از دم نقد) خرید و آپارتمان کوچیکه رو اجاره داد و بازنشسته شد!! و بقیه عمرمون هم در همون جزیره سپری کنیم بدون استرس و دغدغه های زندگی‌‌های امروزی!! این نقشه البته  یک تاریخ انقضا داره البته و اونم برنده شدن دموکرات‌ها در آمریکا هست که وضع بازار خونه رو کم کم بهبود خواهد داد و ارزش دلار آمریکا رو کم کم بالا خواهد برد.

در ادامه این برنامه به این فکر افتاده بودم که توی یکی از این هتل‌های ساحلی اونجا یک کافی‌شاپ نقلی لب ساحل باز کنم و به آرزوی کودکی‌ام که داشتن یک کافی شاپ بود تحقق بدم. کافی‌شاپ موردنظر در ذهن من این‌بار، یکی از این کلبه های حصیری با سقف پوشالی بود و من با این جی‌جی بند هایی که از پوست نارگیل درست شده و انواع و اقسام گردن‌بندهای درست شده از صدف و گوش‌ماهی و اون دامن‌های ریش ریش‌ که با پوشال درست شده و یک گل گنده «تیاره» گوشهء موهام، مشغول سرو کردن لاته و کیک برای توریست‌های گرامی می‌بودم و تیسی هم در حال قهوه سابیدن می‌بود...

راستی داستان اون مرده رو یادتونه توی یکی از درسهای عربی دورهء راهنمایی که یک کوزه پر از روغن داشت و رویا پردازی می‌کرد که با فروختنش یک گوسفند خواهد خرید و بعد گوسفندش یک بره به دنیا خواهد آورد و به تدریج صاحب یک گله می‌شد و با فروش گله‌اش صاحب کلی ثروت می‌شد و با دختر یکی از تجار شهر ازدواج می‌کرد و صاحب پسری می‌شد... و اگر پسرش از او نافرمانی می‌کرد با همین چوبی که دستش بود محکم او را تنبیه می‌کرد و ... اینجا بود که چوب او می‌خورد به کوزهء روغن و همه روغن روی زمین پخش می‌شود...

 

/ 8 نظر / 6 بازدید
پری دریائی

جیگرتو. میتونم توسکسی رو مجسم کنم . [ماچ][ماچ][ماچ]

آشپزباشی

پول و ایده و کار از شما، شراکت از ما! برای بهره بردن از این فرصت استثنایی با آدرس: پاریس ـ صندوق پستی زرد رنگ زیر درخت صنوبر مکاتبه فرمایید. [لبخند]

کلاقرمزی

من فکر میکنم هیچی بهتر از سرمایه گذاری تو ایران نیست البته فقط روی زمین . قدیم تر میگفتن بساز بفروش اما حالا شده بخر بفروش !!![چشمک] موسیقی سریال لبه تاریکی

سوسکی به آشپزباشی جون

آشپزباشی جان عزیز، حیف که پاریس شما به ما وفا نکرد وگرنه میومدیم اونجا قرض و قوله‌هامون رو باهاتون شریک می‌شدیم!‌ [زبان] در ضمن جای ما رو هم زیر درخت صنوبر خالی کنین :)

غضی

عمرا در آرزوهام هیچ جایی برای آرامش نیست! هاوایی؟ قهوه سابی؟ حرفشو نزن!

مهران

سلام ولی من با یک مزرعه تو استرالیا برای پرورش گوسفند و کروکودیل بیشتر موافقم [زبان][نیشخند]

roghi

سوسکی جون فکر کنم اون کوزه پر از شیر بود اگه اشتباه نکنم[چشمک]

رامین

ارزو بر جوانان عیب نیست بزرگترین ارزوی منم رفتن شیخا از وطن و موندن من در اونجاست