امروز بالاخره جوجه‌مون رو بردیم شرکت... قبل از این‌که راه بیفتیم شیرش رو دادیم و عوضش هم کردیم ولی تا رسیدیم شرکت و بغل اولین همکارمون (مامان اداری من) که رفت شروع کرد به حمله پوشکی (بر وزن موشکی) و من هم رفتم توی یکی از تاچ داون استیشن‌ها که عوضش کنم... تر و تمیزش کردم و تا اومدن پوشک تمیز رو بذارم براش جیش کرد به من و پوشک و پستونکش و میز و تلفن و همه تاچ داون استیشن!!! و سر داد به گریه... حالا پستونک جیشی رو هم که نمی‌شه گذاشت توی دهنش!! دیگه انقدر گریه کرد که همه کارمندا و مدیرعامل هم اومدن ببینن صدا از کجا می‌اد... خلاصه که کار یواشکی (تعویض بچه در ناچ داون استیشن!) به ما نیومده!!

 

/ 3 نظر / 7 بازدید
آشپزباشی

حالا که این بچه همه جا رو به هم ریخته من هم یواشکی این کارت تبریک تولد رو می‌ذارم روی میز شما که یعنی اوووه...ما خیلی وقته تبریک گفتیم و نوشتیم، رو میزت بوده شما ندیدی! دورانی‌ست فراموش نشدنی. "کیف" عالی مستدام [لبخند]

همین بغلها!

تا اونها باشن که تو دستشویی هاشون هم جا برای تعویض پوشک بذارن!!

شهرزاد

به همه این اتفاقات به چشم خاطرات شیرین و تکرار نشدنی نگاه کنی و فقط حالش رو ببری که دیگه این دوران برنمی گرده