من اولین باری که سخت مجذوب و جادوی ظاهر کسی شدم تابستونی بود که سوم راهنمایی رو تموم کرده بودم (اون زمانی که مانتوی آستین کیمونو و کفش نایک فضایی با تمام جوادیتش مد بود حسابی!) و با «س» پسر همسایه (که از دوران شیرخوارگی و پوشک و قنداق با هم بزرگ شده بودیم) و «م» دوست تیم بسکتبالش رفته بودیم پیتزا پونه بستنی و کافه‌گلاسه بخوریم (پیتزا پونه، پایین سراشیبی پارک قیطریه بود - نمی‌دونم هنوز وجود داره یا نه؟) خلاصه سه تایی نشسته بودیم و جفنگ می‌گفتیم.

«س» و «م» شروع کردند به بد گفتن راجع به «ا» که من تا اون موقع حتی اسمش رو هم نشنیده بودم. «ا» دقیقا پشت سر من نشسته بود و من نمی‌تونستم ببینمش... «س» و «م» هم هی راجع به «ا» حرف می‌زدن و به من می‌گفتن: «مبادا برگردی‌ ها!»

«ا» هم ظاهرا متوجه شده بود که «س» و «م» بهش بند کردند و متوجه میز ما بود. من که دیگه داشتم از کنجکاوی می‌مردم برگشتم تا ببینم این موجود مورد بحث کیه و با «ا» چشم تو چشم شدم... این چشم تو چشم شدن همانا و من شیفته و جادوی ظاهر «ا» شدن همانا. الآن دقیقا ٢٣ سال از اون روز می‌گذره.

سال‌ها بعد آیدین آغداشلوی نقاش و زیبایی‌شناس که «ا» و خانواده‌اش رو خوب می‌شناخت به کسی گفته بود که «ا» زیباترین مخلوق خداوند در تاریخ است! بماند که ما در آن سال‌های جوانی چه‌ها که نکردیم که فقط توی مسیر راه مدرسه و یا توی همان اتوبوسی که «ا» با آن به مدرسه می‌رفت بیفتیم که من بتوانم زیباییش رو از نزدیک توی دلم ستایش کنم. بعد‌ها «ا» رو در مناسبت‌های مختلف می‌دیدم... نه در حدی که سلام و علیکی داشته باشیم... فقط غریبگانی در یک جمع مهمانی و یا در یک رستوران و یا حتی در شرکتی که در تهران در اون کار می‌کردم... «ا» تقریبا توی سال‌های دبیرستان و دانشگاه با نیمی‌ از دختران دبیرستا‌نهای مناطق سه و یک تهران دوست شده بود و به‌هم زده بود (من جمله صمیمی‌ترین دوست خودم!) بماند...

اواخر ریاست جمهوری کلینتون که دولت آمریکا به ایرانی‌های فیلد های‌تک به راحتی ویزای کار می‌داد «ا» هم به آمریکا مهاجرت کرد و یکی دو سال بعد هم از همسرش جدا شد. اون روز توی صفحهء اول فیس‌بوک اسمش جزو لیست دوستانی آمده بود که فیس‌بوک پیشنهاد کرده بود به حلقهء‌ دوستانم اضافه‌اش کنم (به دلیل داشتن پنج دوست مشترک)... ولی‌ آخه ما که هیچوقت رسما همدیگرو نشناخته‌ بودیم!  

چند شب پیش به خوابم آمد... خیلی جدی در خواب ازش خواستم جادویش رو باطل کنه... و نیشخندی زد و باطلش نکرد و رفت...

/ 13 نظر / 11 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سوسکی به غضی

اتفاقا "م" این داستان همون برادر کوچیکه’ برادران "م" و "م" هست توی این داستان. اتفاقا در آن روز تاریخی در پیتزا پونه اون رفقیت (که برادر کوچیکه’ اون دختر چشم سبزی بود که یار دوران دبیرستان من بود) هم اون دور و بر می‌پلکید.

kafshe Nike fazayi chie dige?

ریحانه

hala sare do sal moamelaro be ham nazanid[نیشخند]

40تیکه

حداقل اضافه اش میکردی به فیس بوکت ما هم این زیبا رو رو ببینیم بلکه حظ بصری نصیب ما دوستان و اطرافیان هم شد.[چشمک][قلب][ماچ]

خانه ما

چیزی که در نوجوانی شکل بگیره باطل نمیشه...جاودان است

آوات

آی جوونی کجایی, یا آی عاشق کجایی که یادت به خیر

دختر ورسی

سوسکی ! آرشیوت کار نمی کند. من آرشیوت را می خواستم بخوانم!!!![ناراحت]

سوسکی به دخترورسی

دختر ورسی جون برای دیدن آرشیو باید لینک بلاگ رو تایپ کنی و بعدش یک علامت / و بعدش سال مورد نظر به فارسی (مثلا ۱۳۸۳) و بعدش باز یک علامت / و بعدش ماه مورد نظر به فارسی (مثلا ۲) و بعدش باز یک علامت / و بعدش هم کلید Enter. مثال: آرشیو خرداد ماه سال ۱۳۸۶ http://sooski.persianblog.ir/1386/3/ and then press Enter.