بازی شب بلدا

به دعوت انار نازنین (بالاخره نمردیم و یکی از ما در یک بازی وبلاگی دعوت کرد):

شب یلدای ما طبق معمول این چند سال و اندی خودمونی و خلوت بود. یعنی من و مامان و تیسی و هندوانه و انار و آجیل و همین!! امروز داشتم عکسهای شب یلدای چند سال پیش رو تماشا می‌کردم و دیدم توی اون خونه قبلی هم دقیقا همین بساط بوده. من و تیسی و مامان و هندونه و انار و آجیل و دیگر هیچ!!

از سال قبل تا به حال:

۱- با ورزش و تغذیه صحیح (‌و نه رژیم غذایی) به وزن و تناسب اندام هدفم رسیدم.

۲- توی یکی از تابو ترین نمایشگاه/شو های این شهر با گروه رقصمون چهار روز تمام رقصیدم.

۳- بدون یک سنت پول نقد و از راه وام و قرض و اعتبار، یک سرمایه گذاری کلان با ریسک متوسط توی یک پروژه کردم که بعد از نه ماه با مقدایری ضرر واگذارش کردم قبل از اینکه دچار ورشکستگی کامل بشم (تاثیر رکود اقتصادی جهان تمام پیش بینی‌هام رو نقش بر آب کرد) ولی خب شکر روزگار که به خیر گذشت. می تونست خیلی بدتر از این تمام بشه.

۴- کارم رو با اینکه خیلی دوست داشتم به دلیل عوضی بودن بیش از حد مدیرم (همونی که توی سفر ژاپن به جای نخ سیم بکسل می داد) عوض کردم و داخل شرکت از یک ارگان به یک ارگان دیگه منتقل شدم. کار جدید رو دوست نداشتم ولی ناچار شدم پیشنهاد کاری جدید رو بدون چک و چونه بپذیرم به دلایل منطقی و نه مالی و شغلی. 

۵- کار جدید و یک سفر کاری نحس و شاق رو شروع کردم. در حالی که دکترم نامه کتبی داده بود که سفر کردن برای من باید قدغن باشد.

۶- توی ماه اول کار جدید مدیریت اجرایی یک پروژه کاری خیلی بزرگ رو تونستم از دفتر مرکزی در اروپا بگیرم. 

۷- با تیسی برای سالگرد اولین دیت/راندوومون یک سفر کوتاه به شمال ایتالیا و از آنجا به یونان و ترکیه و کرواسی رفتیم. (‌ما هیچکدوم سالگرد ازدواج رو خیلی قبول نداریم... اصلش همون بار اوله که ازم خواست باهاش شام برم بیرون و مخم رو اساسی زد!!!)

۸- فهمیدیم که یک نی نی توی راه داریم ولی به سفارش دکتر ناچار شدیم تا سه ماهگی از زمین و زمان مخفی نگهش داریم. بماند که چقدر به مامان که اومده بود از ایران پیش ما دروغ گفتم در مدت اون سه ماه.

۹- یک سفر کاری دیگه برای پروژه ای که گرفته بودم به اروپا رفتم و مریض و خسته برگشتم (کسالت ماه های اول بارداری هم به آن اضافه شده بود.

۱۰- پروژه کاری ام با موفقیت پیش می‌رفت و برایش سالی یک میلیون و دویست هزار یورو تونسته بودم که بودجه بگیرم. با کمال ناباوری مدیرم!!

۱۱- به دلیل بحران اقتصادی و تغییر مشی شرکت از اول پاییز شرکت شروع کرد افراد پروژه ام رو که از ارگان‌های مختلف همکاری می‌کردن تسویه نیروی انسانی کردن! (همون لی‌ آف!!)

۱۲- این انواع و اقسام تست های دوران بارداری و مشکلات معمول و غیر معمول این بارداری کم تن ما رو توی این مدت نلرزوند و هر از گاهی جون به لبمون کرد با اون نتایج گاهی ترسناکش!!

۱۳- یک سفر با تیسی و دو تا ار رفقا به وگاس رفتیم که خیلی خوب بود ولی در شب دوم سفر سر از اورژانس بیمارستان در‌اوردیم چون به دلیل درد شدید ناحیه شکم مشکوک به زایمان زودرس و از دست دادن نی نی شده بودیم. بقیه سفر رو به جای گردش در استراحت مطلق گذراندم!!

۱۴- یک دو هفته ای میشه که کل ۲۰۰ نفر شرکت تیسی اینها رو از کار بی کار کردن!

۱۵- از وقتی نی نی توی دلمه دایما دچار غم غربت (همون هُم-سیکنس) می‌شم. چرا این نی نی بیچاره باید از تمام فامیل مادری‌اش برای همیشه دور باشه؟

۱۶- توی این یک سال یک دوست نازنین پیدا کردم واقعا بهتر از برگ درخت... 

۱۷- هر از گاهی از فکر سختی زایمان و مسولیت خطیر مادری وحشت می‌کنم... 

۱۸- هر از گاهی دلم برای از ته دل ریسه رفتن توی جمع خانواده مادریم در ایران واقعا ضعف میره. این خاندان مادری ما یک کمدی شاهکارن... یعنی انگاری که توی داستان دایی جان ناپلثون باهاشون هر روز زندگی کنی. اینجا خیلی دلم برای اون از ته دل بلند بلند خندیدن های جمع های خانوادگی ایران تنگ میشه.

۱۹- اون پروژه کاری فعلا داره به کندی پیش میره (به خاطر کمبود نیروی انسانی و تغییر چارت سازمانی شرکت در اروپا) و بعید نیست در سال جدید از کل لغو بشه!!

۲۰- توی این دوران بارداری بیش از ۱۰ کیلو گرم (۲۱پوند) تا به الان که هنوز شش ماه نشده وزن اضافه کرده‌ام!!!

۲۱- همین... 

/ 11 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
40تیکه

یک مبارک باشه هوار تا. قدم نی نی. امیدوارم برای تو و تیسی شادی و خوشبختی مضاعف بیاره باضافه پوشک و گریه که سر جهازش. دو نگران وزنت نباش دوست من بیست کیلو اضافه کرد که بعد از یک سال همشو از دست داد با برست فیدینگ نترس نی نی همشو نوش جون میکنه.

زیتون

سوسکی عزیزم[قلب] خیلی مبارکه[گل] یه ضرب‌المثلی تو عوام هست که خیلی به من تو دوران حاملگی که مشکلات اقتصادی زیادی داشتیم کمک کرد. هر کی‌ می‌شنید می‌گفت: بچه روزیشو با خودش میاره. وقتی بیاد دنیا کاروبارتون سکه می‌شه. هر آنکس که دندان دهد نان دهد و از این صحبت‌های امیدوارانه[چشمک] اعتقادی به این حرفا نداشتم. ولی بهم امید می‌داد. یه عده هم می‌گن بچه با کلی انرژی مثبت دنیا میاد. جدا از انرژیش. بچه واقعا خونواده‌رو گرم می‌کنه. بذار حالا بیاد و با اولین لبخند چنان خرتون کنه که زندگیتونو حاضرین برای یه لبخندش بدین[نیشخند] در ضمن تو این موقعیت رقاص‌بازی رو یه مدت بذار کنار و مث خانوما یه گوشه بشین[خنده]

چرتینکوف مامان کوچیل

من خواننده ی بی کامنتتم. خیلی تبریک میگم که مامان شدی... امیدوارم انرژی مثبت نی نی به جمع شما اضافه بشه و تیسی هم یه کار بهتر گیرش بیاد. مراقب خودت باش چون نی نی یه مامان قوی میخواد...

شهرزاد

تبریک تبریک.. اسم نی نی که میاد توی دلم قند اب میشه. من سر زایمان دقیقا 30 کیلو اضافه شده بود بهم که سر سال همش پرید. حالا تاریخ کی هست؟

آتوسا

مبارکه. کوچولو که به دنیا اومد از مرخصی زایمان استفاده کنین یه سر برین ایران. دلتنگی هم برطرف میشه. تا اونوقت کارها هم حتما خوب میشه.

پانی

چه پر هیجام و خبرهای خوب بود این پستت. مبارک باشه خانومی[قلب]

پانی

چه پر هیجان و خبرهای خوب بود این پستت. مبارک باشه خانومی[قلب]

کلاقرمزی

از این همه فشار تو این پست من هنگ کردم بعدا نظر میدم

آوات

چقده خبر. مبارکه مبارکه نی نی رو می گم

shervin

wow! congratulation sooski jan, don't worry about all those concerns if I tell you my story when I was pregnant MIZANI GARAJ! faghat begam ke hameye negaranihay to + inke student visamoon ham tamoom shode bood va baray pick up visay permanent(ke daghighan mahe akharam amade shode bood) ham bayad az keshvar miraftim biroon va chon mahe akhare pregnancy boodam hich airlini ghaboolam nemikard! vali hamash gozasht! tanha chizi ke az oon sakhtia be ja moon yek dokhtare jigare mamani ast[ماچ]!