چند برداشت شخصی - قسمت اول

از وقتی که ساکن اينجا شدم (۵ سال و ۲ ماه و ۱ روز کم!) گه گاه در مورد تفاوتهای فرهنگی خودم و اينجايی ها تعمقی ناچيز ميکنم... تا حالا برداشتهای شخصيی روی اين تفاوتها نميکردم ولی گاهی برداشتهايم اجتناب ناپذير است... برخی از برداشتهای شخصی من (نه لزوما و به طور مطلق صحيح) از روی آدمها دور و بَرم از اين قرارند:

  1. اينجاييها از ما نسبتا بيشتر استحمام ميکنند (روزی يکی دوبار ما در مقابل روزی سه چهار پنج بار اينها) ولی در زندگی بسيار بينظم و ترتيب تر (يه جورايی شلخته تر!) هستند. موقع قضای حاجت به جز دستمال توالت خشک وسيلهء‌ ديگری وجود ندارد... حداقل در اروپا «بيده»‌ وجود دارد،‌ اما اينجا،‌ خير! ما که سالهاست به سنت زيبای آفتابه روی کرده ايم!!! ولی چندی طول کشيد تا از خرابکاری مبرا شويم!!!
  2. آب و کاغذ را به هيچ وجه تلف نميکنند ولی مواد غذايی را تا بخواهی تلف ميکنند... خدا داند که هر روز چقدر مواد غذايی مازاد نياز مصرفی جامعه بدليل تاريخ مصرف گذشتگی راهی زباله ها ميشود... يا مثلا در زنجيرهء مک دانلد بدليل افزايش سرعت سرويس در ساعات ازدحام برگرها به مقدار فراوان از پيش طبخ ميشوند و هر ۷ دقيقه پس از طبخ با شنيدن صدای سوتی، هر چه برگر به فروش نرفته باشد دور ريخته ميشود! و دوباره سری بعدی طبخ ميشود و همينطور الخ... ما به جايش آب را براحتی تلف ميکنيم (حداقل آنروزها که من تهران بودم در تابستانهای خشک استخرها از آب تصفيه شده برای آشاميدن پر و خالی ميشد... و سيستم بازيافت کاغذ هم در کار نبود ولی شنيدم الآن بازيافت به صورت رايج تری در آمده...)
  3. بر خلاف ما قوم ناشاد و نارضا، از بيرون شادند و ما فکر ميکنيم که ما چقدر در خانواده هامان مشکلات و پيچيدگی داريم... داخل زندگيشان که ميشوی ميبينی که شاديشان بدليل درست بودن اوضاع داخلی نيست... بلکه اصلا مدلشان شاد است... مثلا دوستی که زنش بهش خيانت کرده بود ميگويد:‌«That's OK چون او فقط يکبار اينکار را کرده و فقط dishonest بوده وگرنه ما با هم هيچ مشکلی نداريم و پس از اينکه معشوقهء‌ او از کانادا رفت او ديگر هر شب به خانه ميآيد!!!»
  4. اين يکی را من خيلی دوست دارم... اصلا سؤال شخصی نميپرسند مگر خودت داوطلبانه اطلاعات بدهی... من هنوز برای ايران آمدن يکی از نگرانيهایم اينست که همه خود را مجاز ميدانند از آدم هرگونه سؤالی را بپرسند...

... ادامه دارد...

 

/ 11 نظر / 10 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ماني ابرشلوارپوش

سوسکی جان سلام..چه عجب به ابرشلوارپوش سری زدی....اميدوارم مراودات بيشتر داشته باشيم.....اما می خواستم يک نکته را در مورد نفس عميق و همجنسگرا بودن کامران(به زعم من) بگم و آن اين بود که شايد بهترين دوستان يک پسر همجنسگرا دختران باشد ...من يک همجنسگرا هستم...هميشه به خانمها و دخترها احترام می گذارم و راستش بايد اعتراف کنم که هميشه در جمعی که خانمی هست احساس رضايت و شايد امنيت بيشتری می کنم....همجنسگرا ها با جنس مخالف بد نيستند و چه بسا بسيار هم خوب هستند اما اين نگاه هموفوبيک همه چيز را اينطور ي مرز بندی می کند..

ماني ابرشلوارپوش

دوست خوبم چقدر ساده و شيرين توصيف می کنی....مادرم هميشه می گويد نثر ساده و روان خيلی خيلی دلچسب است....و البته بيشترين اث را بر مخاطب می گذارد....

سینا هدا

سوسکی عزیز! چندروزی بود که پرشین بلاگ در محاق بود و وقتی از پشت ابر درآمد بین وبلاگهای پرشین بلاگ تو در دسترس نبودی/ برایت ایمیل فرستادم جواب ندادی. تا اینکه در وبلاگ شبه ذیل عشق بین سوسک و شبح که با نوازش شاخکهای سوسک آغاز شده بود این متن را پست کردم: یک خبر بی ربط مرتبط با موضوع!!! شبح جان در غیبت کبرای تو سوسکی که پس از مدتها بی سروصدا به ویلاگش برگشته بود بعد از دوسه روز نوشتن بی سروصدا وبلاگشو حذف کرد و رفت. بروبچه های عشق سوسک آیا کسی از شما عاشقا از سوسکی مهربون خبر نداره؟ یه روزی نه زیاد دور ودیر آدرسش اینجا بود: http://sooski.persianblog.ir ببینم فقط میخواستی ما را بور کنی عزیز جان؟ کجا بودی بیخبر؟یک شهروند وبلاگستان تنها به خودش تعلق ندارد...خب ! بهتر است نوشتنت را جشن بگیریم و فراموش کنیم دلتنگیها را...

افشين زند

سوسکی جان اميدوارم پايان نامه را با موفقيت پشت سر گذاشته باشی. با خواندن يادداشتت،‌ گفتم به عنوان کسی که دوازده سال بيشتر از تو در کانادا زندگی کرده بپرسم که آيا شماره ۳ و ۴ را راجع به کانادائی ها نوشته ای؟!

هاله

سلام سوسکی....واقعا حق با توست..من بهت پيشنهاد ميکنم وقتی اومدی از همون اول دم سوالای بيخود و شخصی رو ببر...اين جوری خيلی بهتره

دخی

دقیقا سوئدی ها هم تا اینجا با کانادایی ها یکی اند. بیده میخوای بفرستم واست؟؟ از نون شب واجب تره!

زیتون

سلام سوسکی جان:) از فضولی و خاله زنکی و دو به هم زنی و غيبت ايرانيا بخصوص زنای ايرانی نگو که دلم خونه!!! خوشحالم دوباره شروع به نوشتن کردی و آفرين به چتر بازيت ... من عاشق پاراگلايدرم..ولی در ايران به قول معروف ايمکانات کمه!! ولی عاشق اينجور هيجانها هستم..هر وقت تنهايی با چتر پريدی روت با سطل آب می ريزن؟ اينجا هر کی سلو بپره يه سطل آب يخ می ريزن رو سرش:)) موفق باشی عزيزم!

sooski

افشين جان،‌ من اينها رو از روی کسانی که باهاشون سروکار دارم ميگم و لزوما جمع نميبندم... همه جای دنيا در هر فرهنگی آدمهای متفاوت وجود دارد و هميشه لزوما مشت را نمونهء ‌خروار نمیپندارم... ممنون از قدم با صفای تو...

sooski

سينای گل، همین حالا بهت ايميل دادم... من اصلا نميدونستم که از پرشين بلاگ حذف شده بودم!!!! فکر کردم کل سايتشون اشکال داره! بهر حال من ساق و سلامتم دوست من... متاسفم که نگران شده بودی... قربان مهرت...